ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
• خـــــاطـــرات کنکور 92 •
خاطرات کنکور 91-92
سلام

خوش اومدین

خاطره هایی که یادمونه و قابل نوشتن هست رو می نویسیم تا همیشه بمونه

1ساله عالی با تموم سختی ها و خنده هاش

- دبیرستان مهدیه -

.

.

16:20چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391• ســوگنــد •
゜*パステル*゜ のデコメ絵文字شنبه سعیدی زاد (دادا) مث برج زهر مار اومد سر کلاس...بعد یکم شوخی کردیم خوب شد....منم گسسته زدم 60 درصد...به کوری چش یه نفر ....بصیر هم درصدمو دید خعلی حال کرد....

اون جور که بوش میاد یکی از بچه ها که همش شعر زمستان اخوان رو داره حفظ می کنه و ما رو سرویس کرده از سعیدی زاد خوشش میاد...فک کن...ما میگیم سعید زاد میگه آقای سعیدی زاد....اسمشم میاد لپاش گل می ندازه...خخخخخخخخ

دوشنبه هم شرفی اومد یکم درس داد.بعد گفت اینجای شعر رو شاعر با منه و بقیش رو برای شماها.یکی از بچه ها هم انگشتشو مث time up  کرد و گفت این یه معلم ادبیاته که اعتماد به سقف داره...این نازنین هم گفت شاعر اون جاها رو برای شما گفته...شرفی هم نه گذاشت نه برداشت گفت : باز این خر شد =)))))))  آی حال کردم آی حال کردم با این حرفش که نازنین رو قهوه ای کرد...کلاس شرفی عربی رو هم اصلااااااااااا حس نداشتم ولی نشستم چون از حال و مستثنی هیچی حالیم نبود.سر کلاس رسول هم باز یادی از همون هفته کرد و گفت برای 3 روز کاملا بشاش بوده خیر سرش =))) والا ما که یه هفته بودیم :)))))))

بعد بحث سرِِ دماغش شد گفت می خواسته عمل کنه ما هم کلی خندیدیم....یکی از دوستامم گفت استاد اول دماغ بوده بعد دست و پا درآورده....بعدشم گفت با عمل دماغش کل تهران رو آبگوشت میشه داد....ما که دیگه ترکیـــــده بودیم از خنده....یکی از بچه ها هم برامون یه کوچولو خوند...خدایی هم صداش خیلی خیلی قشنگ بود با اینکه استرس داشت...داشت می خوند یه دفعه صدای نابوده مدرسه دوست هم اومد.ما هم دوباره خندیدیم......اومد قاعده دست راست درس بده دستشو برد بالا بعد یهو از پله سر خورد نزدیک بود بیفته رو نیلوفر و صدفِ بیچاره....ما هم فک کردیم می خواد قر بده و برقصه....

پایداری خوشبختانــــــــه نیومد چون امتحان جامع مشتق داشتیم....منم حس نداشتم بونم....مصلایی هم خوش گذشت....یه چیزی درس داد اسمش اکسنده و کاهنده بود...بعد هی می گفت کـــاهـیده....ما هم هی می خندیدیم چون یه اشتباه می کرد ...دیگه دیگه =)))))  " ما هم بی جنبه "

امروز هم کاغذی و خلیلی نمیــــــــــــــــــــــــــــــان خوشبختانه.....منم اومدم کتاب دیف بخرم و بعد برم کتابخونه ...گفتم کافی نت همین بغله بیام یه چی بنویسم و برم....دفعه دیگه چند تا عکس هم از دست خط معلما می زارم به خصوص پایداری که کاغذی هنـــگ کرده بود که چه طوری با اون قدش می تونه اون بالای بالای تخته بنویسه....هی می گفت پایداری که انقده (یعنی قدش کوتاهه) "عزیزم...خیلی ماهه...دوس دارم یه روز لپ های پایداری رو بکشم...." دیگه برم دیگه....

خدافظ 



16:2چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391• ســوگنــد •
چهارشنبه دو هفته پیش  مدیرمون دوباره اون از دنده چپ بلند شده بود شروع کرد فتوا دادن که درِِ کل کلاس ها رو قفل کنن...ما هم نشستیم وسط سالن طبقه اول ناهار خوردیم که اومدیم شروع کرد مث همیشه زر زر کردن.ما هم یه گوش در و یه گوش دروازه...رفتیم تو حیاط درس خوندیم.منم دیدم حوصله ندارم رفتم خونه...


برای دوشنبه امتحان دینی داشتیم منم یکمی خونده بودم..برداشتیم همگی یه تیکه از درس رو نوشتیم و گذاشتیم زیر میز...این بیشعور معلمه هم حالا شده بود عقاب .حرکت می کردی همچین نگا می کرد که انگار داری چی کار می کنی؟


حالا چند شدم؟؟؟؟؟4 از 10 =))))


دو تا آقــــــــــایون شرفی ها سرما خوردن و  نیومدن ما هم خیلــــــــــــــــی خوشحال....


سر کلاس مدرسه دوست رسید یه جای مهم خازن ها گفت تمرکز کنین یه دیوونه ی روانی یه کاری کرد.


یکی از دوستامم گفت:


بادی بود و راهی داشت/مگه با تو کاری داشت... 


بیچاره مدرسه دوست فقط خم و راست می شد و می خندید...بچه ها هم همش تیکه معروف ایمانی رو می گفت. (focus)...یعنی ما انقدر خندیدیم تا 1 هفته دلم درد می کرد. 


غزل هم گفت استاد شما نباید بخندین.مدرسه دوست هم گفت باو من داشتم درس می دادم این صدا انقدر جذاب بود که ...بعد شروع کرد خندیدن...کلا کم داره 

سر کلاس مصلایی همــــــــه عین چی برای چهارشنبه ش خونده بودیم خیلی خوب جواب دادیم اون هم خدایی عالی درس داد خیلی حال داد....چهارشنبه هم خلیل اومد  درس 7 پیش رو داد.همش میگه صفحه ی صفحه ی 51 نه 52 نه 53 نه....قطه 1 نه 2....بایزتون گزینه فلان رو رد می کنم...تاس شی کچل شی....کلا کلاس کسل کننده ایه اما من خوشم میاد چون خیلی خوب یاد می گیرم...

سر کاغذی اومد بگه بزارین من یه خاطره ای تعریف کنم....نگفته من و چند نفر زدیم زیر خنده...آخه خیلی بی مزه و بی سر و ته تعریف می کنه...همشم میگه کــــــــــاغذی....مخصوصا اون خاطره برزیل =))))



15:34چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391• ســوگنــد •
سلااااااااااااااام

چند وقتی چیزی ننوشتم....یکی نظر گذاشته برای کی می نویسی؟


برای کسی نمی نویسم.می خوام سال بعد که سری به اینجا زدم همه ی چیز هایی که اتفاق افتاده رو یادم بیاد هر چند همه چیز رو نمی گم اما یه اشاره همه چیز رو یادم میاره...اگر یکی از دوستامم اینا رو بخونن یادشون می فته و به قول شرفی ادبیات قـــــــــد منو می دونن ...اصلاً دوس دارم :))))


سه هفته پیش دوشنبه داشتیم با بچه های انسانی و تجربی وسطی می زدیم.اونم چه روزی؟؟؟؟دوشنــــــــــبــــــــــــه / برادران شرفـــــــی / هر سه رشته / خانم آرین  و خانم کریمی / وخامت رو بچسب....


آقای شرفی هم به بچه ها چند تا برگه ویرایش داد .منم گرفتم.یه درس های مزخرفی هم بهم افتاده....حوصله مهدی شرفی رو هم نداشتم نرفتم سر کلاسش.یر کلاس فیزیک خیلی ها حرف می زدن منم همش داد می زدم که ساکت شین مدرسه دوست هم بهم می خندید ،مزخرف. بعدش هم یکی از بچه ها بهم گفت سوگی اونم گفت شما به این می گین سوگی؟؟؟؟


بهش میاد فتانه ، شهره و... باشه...مرتیکه ی (.........).


سه شنبه پایداری اومده سر کلاس درصد ها رو دیده میگه این چه وضع درصده؟؟؟ 13 سال دیگه که من شدم 50 ساله شما شدین 31 ساله می فهمین چند جور 31 ساله داریم....


بعضی ها کلاً تو خیابون ول هستن....بعضی ها صبح می کارن و شب برمی دارن...:)))))....بعضی ها صح رنگ می کنن و شب گرم می کنن (فک کنم منظورش مو رنگ می کنن و شام گرم می کنن =))))  ).....


بعدشم قاطی کرد گفت به جای اینکه رو کــــــــــابیــــــــنتـــــــ  لم بدین برین درس بخونین وقت برای لم دادن رو کابینت زیاده (معمولا رو مبل و تخت لم می دن؟؟؟!!!!!!)


گفت شما می تونین کتاب بگیرین دستتون درس نخونین یعنی به جای اینکه بلند بلند زر زر کنین تو دلتون زر زر کنین....کلا شلنگ گرفت رو ما و با رنگ قهوه ای مزیــن کرد ما رو....آفتاب لازم بودیم به قول شهریار قنبری :))) 


زنگ زدم 118 می گم شماره کتابخونه فلان رو می خوام برداشته شماره خونه مسکونی داده...از این ضایع تر آخه ؟؟؟؟!!!